تبليغاتX
هنوز منتظرم...
 دنیای من
       تا خورده ام شکسته ام اما تو شاد باش!

 

|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در پنجشنبه دهم فروردین 1391  |
 چند رباعی و یک غزل
از حال خودم بیخبرم بگذارید

داغی ابدی بر جگرم بگذارید

دیوانگی از قیافه ام می بارد

مردم همگی سر به سرم بگذارید

***

آواره شدی مست و پریشان در من

از چشم تو ریخت عشق و ایمان در من

بیتابی موجهای کارون در تو

دلتنگی آسمان گیلان در من

***

این عشق کمی بهانه می خواست که ما...

دلتنگی شاعرانه می خواست که ما...

یک طایفه را به زور راضی کردیم

افسوس فقط خدا نمی خواست که ما...

***

من همسفر صبور خوبی هستم

بازیچه ی راه دور خوبی هستم

میسوزم و میسوزم و میسوزم...آاااه

در هر دو جهان تنور خوبی هستم



و یک غزل نسبتا قدیمی


تا خورده ام شکسته ام اما تو شاد باش

عاشق بمان و یکسره در امتداد باش


زهرا که از خدای خسیسش گذشت و رفت

اما تو غرق هرچه به زهرا نداد باش


هر شب بیا و با غزلی تازه تر برقص

با شعرهای خسته ی من در تضاد باش


دنیای من! برای تو کم بوده ام ولی

هر جا که هستی از سر دنیا زیاد باش!


من را ببخش گریه امانم نمی دهد

من را ببخش و گاهگداری به یاد باش...

|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در دوشنبه هشتم اسفند 1390  |
  به او که می داند ...

 

دو پلک خسته و چـشم سیــــــــــاه یعنی تو

میان دامــــــــــن شب قـــرص ماه یعنی تو

در این هــــوای تب آلـود و فصل شرجی پوش

نســیم خــــــــــوش نـفس گاه گاه یعنی تو

مــــرا به ســــــردی آغـوش دیگران مسـپار

برای گـــــــــریه ی مــــن سرپناه یعنی تو

چــه عشوه ها که در این سال ها به پایـت ریـخت

ببخش یوســـــف مـن! بی گــــــناه یعنی تو

به هر چه دوست نوشتی کـــه (عشق یعنی چه؟!)

میـــــان گـــــــریه نوشتند آه... (یعنی تو)!

تمــــــام زندگــی ات اشتــــــباه یعنی من

تمــــــام زندگــی ام رو بــــــه راه یعنی تو

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در دوشنبه پنجم دی 1390  |
 به سال های پر اندوه همسران مفقودین


دوباره باد وزید و تب خزان آورد
دوباره قصه ی تلخی به ارمغان آورد

اگرچه اهل همین گوشه ی زمین بودم
تو را برای من از هفت آسمان آورد

کمین نشست ببیند که خوب دل بستیم
و بعد فاجعه ای را کشان کشان آورد

تو را سپرد به دست کویری از آتش
مرا به دامن شهری عرب زبان آورد

چقدر سوز دعاهای هرشبم را برد
چقدر رفت و خبرهای بی نشان آورد

تمام سهم من از عشق را پس از سی سال
فقط به هیبت یک مشت استخوان آورد

تو را که سرخ ترین هدیه ی زمین بودی
به روی بال سپید فرشتگان آورد
‏               *‏‏*‏‏*‏
عروج کردی و بغضی که در گلویم بود
ترک به شیشه ی آیینه شمعدان آورد
|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390  |
 غزل
نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نخواستی سر این عشق امتحان بدهی

 

نخواستی که بمانی و دردهای مرا

فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی

 

قرار بود همین روزها به هم برسیم

قرار بود تو بابا شوی و نان بدهی

 

نگو که آمده بودی سری به من بزنی

و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی

 

نگو از اول این راه عاشقم نشدی

نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی

 

چه اتفاق غریبی است اینکه دل بکند

کسی که حاضری آسان براش جان بدهی

 

نشسته ام سر سجاده رو به روی تو باز

هنوز منتظرم در دلم اذان بدهی!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390  |
 
سلام‏ ‏دوستان.


مدت ها بود که قصد کرده بودم به دنیای مجازی پا بگذارم اما هر بار امری مانع می شد. تا این


که دیدم این امور ظاهرا تمامی ندارند.


بنابراین بر این شدم به جای آنکه منتظر تمام شدن امرهای ناتمام بمانم، به کاری بپردازم که اثری


(هر چند مجازی!!) از من باقی بگذارد در نگاه هنرمندانه ی شما هنرمندان.


و این شروع آشنایی مجازی ماست.


 و بهترین بهانه ی این سلام ها برای من همیشه "غزل" ست؛ پس سلام مرا بی پاسخ نگذارید.


این شما و این غزل...


امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام


من را ببخش مرد غزل های ناتمام


من را ببخش بابت احساس خسته ام


من را ببخش بابت این فکرهای خام


این حرف ها درون دلم درد می کشید


این حرف ها وجود مرا داد التیام


گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض!


گفتی عذاب می کشی از دست من مدام


گفتی نگاه هرزه ی من با تو جور نیست


گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!


گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک


مابین پلک های ترم، کرد ازدحام


می خواستم فقط بنویسم چرا؟چرا؟


می خواستم بگیرم از این شعر انتقام


اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست


خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام


من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم


من با هزار درد غم انگیز، آشنام!


شاید غزل هوای دلم را عوض کند


شاید رها شوم کمی از این ملودرام


این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند


این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

|+| نوشته شده توسط زهرا شعبانی در چهارشنبه یکم تیر 1390  |
 
 
بالا